فرق یاس و پونه
شاید این است فقط
که دل سبز یکی
عطر پاکی ها را
بی تکلف
ساده، به سحر می بخشد ...
+++++
ماه بازی می کرد
در دل آینه ها
زلف زیبای اقاقی دیشب
بود در دست نسیم
و نگاه شبنم
به سحر دوخته بود.
من به چشمان تو اندیشیدم
ودلم از سر انگشتانم
رو به شعر سهراب
سمت شفافی عشق
غنچه زد تا که ببالم سرخوش
سالها می گذرند؛
خوب و بد از پی هم می آیند
لحظه های شادی ...
لحظه های اندوه ...
ودر این بینابین
وحشتی از گذر ثانیه ها
به دلم می افتد
+++++
آسمانی چه فراخ؟
آسمانی چه کثیف!
آسمانی اینسان
کی تواند که گذارد تخمی
در نگاه شاعر؟
من سرم با دود
نتوانم ؛ هرگز،
کردن گرم
می روم پشت "علفهای بلند"
پی "قد قامت موج"
شاید آن بعد شگرف
به دلم رخنه کند
و دوباره آبی ...
وای! اگر دریا هم ...؟
از هر آن کوچه که فکرش بکنی
از هر آن لحظه که یادم آمد
بارها رد شدم و بودم امید
آن همه وعده به یادت آید!
ای دریغ از عمری
که در این خواب گذشت . . .
سحر که سحر مهر
تمام لاله های باغ را
به ناز می گشود
بال های نازنین شا پرک
در جدال سوزنی
از نفس فتاد . . .
سنگدل مردمان!
تو در نظرم
از هر چه گل ناز دل انگیزتری
تو
رنگ پر شاپرکان؛
از هرچه طلا ناب تری
آری!
گل شب بو
چه بسیار کم است،
تو ولی، ای گل من،
زان کمیاب تری !
شهر من
آبی نیست
سبز یا سرخ حتی !
شهر من
دودی و
... سربی و
... گازوییلی
شهر من مسموم است
برگها خاطره ای گنگ شده اند
و دگر یاد ندارم گل شب بوها را
شهر من رفته ز دست !
باد، باران، آواز
یک سبد رازو نیاز
زخمه هایی بر ساز
و دو چشم تب ساز
آه ای ماه عزیز!
باز با من تو بساز . . .
آسمان !
هیچ حواست اینجاست؟
هیچ یادت با ماست؟
پس چرا رنگ به روی مه نیست؟
پس چرا لاله به تنهایی زیست؟
کو نوای مرغی
که به گل، روز مبارک می گفت؟
پس چرا موج به دریاها خفت؟
آسمان راست بگو!
هیچ یادت با ماست؟
هیچ حواست اینجاست؟

باشد !
يكي قطره خون فقط ،
يك آه ... يك نفس !
بايد
كه با تمامي هر آنچه مانده است
پا را فشرد
بر ذره ذره ء خاكي كه سهم ماست
از پيكر زمين ...
گو سيل خون و اشك !
گو حجمي از تگرگ !
گو هر چه گوش ، كر !
بايد
به ياد هر ستاره از دست رفته اي ،
بايد
به نام هر شقايق از شاخه مانده اي ،
بر گوش شب نواخت . . .
بر هر چه داس تاخت . . .
زاغ و زغن همیشه پر از قال بوده اند...
مهراس ! سنگی بزن !
همه پرواز می کنند...
کاجت همیشه سبز!
![]()
حتي اگر يكي قطره خون
يكي دانه ريگ
بايد كه با تمام نام خدا
تا وارونه فرعون
راهي شد و جنگيد ...
بايد كه با ياد ستاره
در چشم شب خنديد ...
اي جان جان؛ لبنان
دورم من از تو
ليك
قلبم براي هر غم تو
پر خون شد و تپيد
نوروز خواهي شد !
پيروزيت نزديك !
آسمان
برق دو چشمان تو را
وقت رقصيدن گل در باران
در دل ابر كبودش حك كرد
شايد از برق دو چشمان اهورايي تو
اخم نيلي افق باز شود...
دل او شاد شود...
با من بهانه اي
تا رويش يكي جوانه خرد
باقي نمانده است
قدري صبورتر ...
تا انتهاي من
چيزي نمانده است !
همه روز و شبم را
بی تو
به تو می اندیشیدم
همه ثانیه ها را
با من
به که اندیشیدی ...؟
که یکی لحظه اندک حتی
پای تو سست نشد
و چه فارغ رفتی
از پی یک سایه..